تبلیغات
ثامن - حر
تاریخ : دوشنبه 6 آذر 1391 | 08:16 ب.ظ | نویسنده : فاطمه
(بسم رب الشهدا والصدیقین)

کاش حسینی می شدیم وکمی حتی کمی معنای شهادت اباعبدالله رادرک می کردیم .ازخودمی پرسیدیم آیا واقعا عاشق حسینیم ؟ نگاهی به دسته جات عزاداری کنیم حتی به آنها که آمده اند این دسته هاراببینند .به پوشش ها به لباس ها به حجاب ها متاسفانه بعضی ها چنان بدحجابند که آدم از خودش می پرسد اینها از این نوحه وعزایی که نام حسین را جگرسوزانه می خواند شرم نمی کنند ؟از زینبی که افتخار هر زن مسلمان و هر آزاده ای ست اوکه مظهر عفاف وحیا بود شرم نمی کنند؟به عزاداری برادرش با چه نیتی آمده اند؟خدایا مارا به راه راست هدایت بفرما .بارالها یاریمان کن برمرکب جهل سوار ه نمانیم واز نور هدایتت بهره بگیریم. که همانا حسین چراغ هدایت است وکشتی نجات
فصل پنجم :حربن یزیدبن ریاحی

امام حسین بعدازاین که ازمکه خارج شد خبرشهادت مسلم را شنید ازاین رو این خبر را با اصحاب و خویشان خود اظهار فرمود.برادران مسلم را خواست که شما فدایی خود رادر راه دین دادید وحال بدین منوال است که برمسلم پیش آمد.اکنون چنانچه مایلید به وطن خود بازگردیدواز آمدن همراه من به کوفه که باخطر جان مواجهید خودداری کنید ومن از همه بیعت خود برداشتم ولی آنان عرض کردند:مادست از یاری شما برنداریم یادرراه دین کشته می شویم یاانتقام خون برادر رامی گیریم .
دربین راه نزدیک ذوحسم , سوادی از دور نمایان شد.یکی از اصحاب تکبیر گفت .حضرت سبب پرسید عرض کرد:نخلستانی از دور پیداست که اینجا نبوده است شاید سپاهی در این نزدیکی باشد
بعداز دقت نظر معلوم شد لشکری است از کوفه می آید .چون نزدیک شدند حضرت فرمود :باید پناهی بجوییم تا از یک سو مواجه دشمن شوییم .
گفتند :ذوحسم نزدیک است .
حضرت آنجا پناهگاهی جست وخیمه زد.لشگرحررسید وهمه از مردان و اسبان سخت تشنه بودند.حضرت دستور دادهمه را سیراب کردند .حر گفت:برای چه بدین سو می آیید؟
فرمود:اهل کوفه از من دعوت کرده اند این هم نامه های ایشان است
حر چند نامه راگشود پس گفت:من ننگاشته ام واکنون دست از شما ندارم تا شما را پیش عبیدالله زیاد برم
حضرت پرخاش کرد:(ثکلتک امک )مادرت به عزایت بنشیند هرگز این کار نتوانی کرد.
عرض کرد: اگر غیر از تو کسی نام مادرم بردی نام مادرش به سختی بردمی اما چه کنم که نام مادر شما را جز با کمال ادب و احترام نمی توان برد.
وقت نماز رسید .حضرتش به حر فرمود :توبااصحاب خود نماز می گزاری ؟حر عرض کرد:شما پیشوای اهل عالمید اجازه بفرمایید تا با شما به نماز آییم
او وسپاهش باحضرت نماز گزاردند .خلاصه همه جا باحضرت بودند تا به دشت نینوا رسیدند .نامه ی عبیدالله زیاد به حر رسیدکه دیگر نگذار حسین قدم از قدم بردارد .حرنامه را به حضرت نشان دادومانع راه حضرت شد.حضرت فرمود :ویحک بگذار تا به غاضریه رویم
به این ترتیب هردو باسپاهیانشان راهی کربلا شدند .موکب حضرت نزدیکی قصربنی مقاتل به صحرای کربلا رسید .ازنام آن سرزمین جویا گشت.گفتند که اینجا را غاضریه وشاطی الفرات ونینوا وارض طف و ارض کربلا می خواندند .حضرت فرمودند:آخرین منزل ما این جاست .
فرود آمدند.حضرت فرمودندزمین بلندی رالشگرگاه کنندوخیمه ها برپا کنند .حرهم آنجا خیمه زد وبه ابن زیاد نوشت که حسین در طف آمده ومرا یارای جنگ با او نیست .دیگر خود دانی .ابن زیاد خطبه خواند وخلق را به جنگ با حضرت برانگیخت.