تبلیغات
ثامن - تاسوعا
تاریخ : جمعه 10 آذر 1391 | 10:41 ب.ظ | نویسنده : فاطمه
(به نام بخشنده ترین مهربان)

کربلا کعبه ی دلهاست بیا تابرویم           سرفرازی همه آنجاست بیا تابرویم
می برد جلوه ی معشوق توراتادردوست     آتش طورهویداست بیا تابرویم
تاکه این واقعه راعشق به تصویر کشید        عالمی غرق تماشاست بیا تا برویم
(فصل ششم:تاسوعا)
سپاهیان ابن زیاد درجایی که امروز کربلا نامیده می شود درمقابل هم صف آرایی کردند.درروزنهم محرم سال 61 هجری (تاسوعا) ابن زیاد که لعنت خدا بر او باد نخست آب را برروی امام و اهل بیتش بستند وسپس آماده ی پیکار با ایشان شدند .ابن زیاد عمر راامیر عسگرکردولی او امتناع نمود. ابن زیاد گفت:اگرحکم عمارت ری خواهی به کربلاشتاب وکار حسین را یکسره کن والا حکم ری بازده .عمرگفت :مهلت ده تا شبی در این کار خطیر اندیشه کنم که جنگ با پسر پیغمبر کاری بس بزرگ است .بامداد عمرسعد به دربار ابن زیاد رفت وامارت لشکر راقبول کرد وباده هزارسرباز به کربلا آمد .پس ازورود اول قاصد فرستاد.بعد مکرر با امام خلوت کرد وتقاضای موافقت وبیعت با یزید نمود .حضرت اول و آخربه اوپاسخ منفی دادکه تا جان دارم محال است تابع ابن زیاد ویزید کافر وفاسق شوم .چندباردیگر باز ازحضرت التماس بیعت کرد وپاسخ رد شنید.حسین (ع) در پاسخ بدو فرمود:از خدابترس ! چگونه من فرزند رسول بیعت با یزید فاسق زناکار شراب خوار کنم ؟هم از این کار در گذر و جانب من گیر ویاری من کن تادر دنیا وعقبی سرافراز شوی .
اما آن شقی نپذیرفت.خولی بن یزید اصبحی به ابن زیاد نوشت که :عمرباحسین برسر صلح است نه درفکرجنگ امارت لشگر وانجام کار به من سپار تابا او جنگ کنم.
ابن زیاد نامه ای به شمرداد:اینک عمر یاجنگ باحسین کن یاحکم امارت لشکر وحکومت ری رابه شمر واگذار وخود برکنار شو. ونوشت:حل بین الحسین وبین الماءالفرات یعنی آب را بر او ببند
عمرنامه را ازشمر گرفت وگفت :دور شو ای شبان زاده !توراچه به حکومت ری وامارت لشگر؟من خود کار رابه پایان می برم
چون حسین(ع) صدای غرش طبل جنگ را شنید به برادرش فرمود:برو ومقصود قوم رادریاب.
ایشان به همراه زهیر وحبیب وهجده نفر از اصحاب رفتند وسبب تیر اندازی را پرسیدند .گفتند :غرض جنگ است .
بازگشتند وبه عرض حضرت رسانیدند .حضرت فرمود:بازگردوازابن سعد یک شب مهلت بخواه تاامشبی را به نماز وطاعت ایزد صبح کنیم
شمر گفت:مهلت روانیست.
عمر سعد وعمر بن حجاج خشمگین شدند که اگر دیلم وترک مهلت خواستندی شبی روا بود برفرزند فاطمه روا نیست؟وای برتو لعنت بر رای تو!البته مهلت خواهیم داد.
حضرت زین العباد از شب عاشورا چنین یاد می کند:(چون شب به روی عالم خیمه زد پدرم از خیمه بیرون آمد .اصحاب را خواست .همه حضورش گردآمدند .خطبه خواند وبه ستایش خداورسول لب گشود .سپس فرمود:ای اصحاب من فرداروز ابتلا وسختی است .من بیعت خویش از شما برداشتم .شب تاریک است وبیابان امن .هرکدام از شما اصحاب دست یکی از خویشان مرابگیرید وبه دیاروقبایل خود روید ودر این صحرانمانید که هرکس فردا صدای (هل من ناصر)مرابشنود ویاری نکند هلاک شود وهرکس یاری کند کشته شود .
چون سخن پدرم به پایان رسید سربه زانو نهادتا آنان که می روند خجلت نکشند .عده ی زیادی از همراهان رفتند وقلیلی ماندند.)
حضرت سراززانو برداشت .اهل دنیا رفته بودند به باقی خطاب فرمود:من اصحابی باوفاتر از شما سراغ ندارم باوجود این چون تعداد شما اندک ودشمن بسیار است وبه حکم شرع چنین جهادی واجب نیست شماهم به دیار خود بروید.
حضرت ابوالفضل پیش از همه عرض کرد:تاجان در بدن داریم محال است دست از یاری شما برداریم .
زهیرگفت:اگر مرا هزاربار بکشند وبسوزانند وباز زنده شوم دست از شمابرندارم.
مسلم بن عوسجه عرض کرد:اگر برویم چه عذرنزد خدابیاوریم؟
هرکدام از یاران به زبانی پاسخ حضرت را دادند.وقتی حضرت به اصحاب فرمودکه فردا یک تن از پیروجوان مازنده نخواهد ماند حضرت قاسم بن الحسن به عم بزرگوار خود عرض کرد:آیامن هم کشته خواهم شد؟
حضرت فرمود:نوردیده مرگ تورا چگونه است؟
عرض کرد:احلی من العسل
حضرت فرمود:گوارا باد تورا .تونیز به فیض شهادت خواهی رسید وبه مصیبتی عظیم هم گرفتارخواهی شد
درمیدان جنگ زیرسم اسبان قفس جسم شریفش درهم شکست ومرغ جانش به گلزار بهشت پرواز کرد.
ابن زیاد شمررا به عنوان فرمانده پیاده نظام انتخاب کرد .شمر از ابن زیاد برای عباس وبرادرانش (جعفر وعبدالله وعثمان) امان خواست زیرا که شمر از قبیله ی کلاب بود وبا ام البنین مادر حضرت ابوالفضل قرابتی داشت .پس درشب عاشورا اسب پیش تاخت واعلام کرد که عباس وبرادرانش در امان ابن زیادند .امام حسین (ع)فرمود:به شمر پاسخ گوی
حضرت ابوالفضل شرمنده شد وغضبناک به جانب شمرتاخت وبراو وبرامیر او وامان او لعنت فرستاد .
ازحضرت سجاد (ع)روایت است که شب عاشورا من بیمار بودم وحضرت زینب علیها سلام به پرستاری مشغول بود .پدربزرگوارم در خیمه ی خویش با (جون)غلام ابوذر به صیقل زدن وآراستن سلاح جنگ مشغول بودودر آ ن هنگام حضرت مکرر بدین اشعار مترنم بود: یادهر اف لک من خلیل کم لک بالاشراق والاصیل................
                                                                        
زینب عقیله ی عرب ازاین سخنان که بوی مرگ برادر را می داد بی طاقت شدوناله برآورد:گویی امروز جدوپدرو
برادر همه از دست خواهند رفت.
حسین (ع)که صدای ناله ی خواهر شنید به خیمه ی او رفت.دست ولایت به سینه ی او نهاد واورا سفارش به صبر دربلا نمود وبسیار توصیه کرد:مبادا تو وسایر اهل حرم بلند گریه کنید.