تبلیغات
ثامن - عاشورا(بخش اول)
تاریخ : شنبه 11 آذر 1391 | 10:36 ب.ظ | نویسنده : فاطمه

(به نام الله پاسدارحرمت خون شهیدان)

باربگشایید اینجا کربلاست      آب وخاکش با دل وجان آشناست
السلام ای سرزمین کربلا       السلام ای منزل نور خدا
السلام ای وادی دلجوی عشق  وه چه خوش می آید اینجا بوی عشق
السلام ای خیمه گاه خواهرم   قتلگاه جانگداز  اکبرم
کربلا گهواره ی اصغر تویی      مقتل عباس مه پیکر تویی
 
(فصل هفتم:عاشورا (بخش اول))

صبح روز عاشورا فرارسید . برخی از اصحاب امام حسین (ع)درعین نشاط شهادت از اسارت اهل بیت محزون بودند. برخی مثل بریر وعبدالرحمن بایکدیگر مطایبه ومزاح می کردند وبرخی چون حبیب وزهیر مشغول تبلیغ ونصیحت بودند.وقتی طبل جنگ را نواختند چهره هایشان چون گل شکفت وهمگی با شهامت ونشاط آماده ی نبرد شدند.امام حسین(ع)دروسط میدان ایستاد وبااهل کوفه به اندرز ونصیحت واتمام حجت پرداخت ومقام خود را کاملا معرفی کرد .زهیربن قین که یکی از سران بزرگ کوفه بود به دستور حضرت برای وعظ و اندرز کوفیان مسلح به میدان رفت وخطابه ی مفصلی ایراد فرمود .اما سخنش در آن دین فروشان دنیا طلب اثری نبخشید .شمر تیری به سوی زهیر افکند وگفت که اکنون هنگام قتال است نه گاه مقال همین حالا تو وامیر تورا خواهم کشت .
حضرت زهیر را خواست وخود به میدان رفت وباز به موعظه پرداخت .حضرت این بار بریر را برای اتمام حجت فرستاد .بریر از حدیث (انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی) یاد کرد وآنها را موعظه نمود اما باز هم اثری نکرد .حضرت برای حجت کامل باردیگر به گفتار آمد وخطاب به لشگر عمر فرمود:اگر سخن مرا باور ندارید از زید ارقم وجابر عبدالله وانس مالک وسهل ساعدی واباسعید خدری که اصحاب پیغمبرند سوال کنید تاحقیقت حال برشما روشن شود که مرا با رسول چه نسبت است وسید جوانان اهل بهشت به گفته ی او کیست ؟
شمر در این حال جسورانه بانگ برآورد :حسینا مااز این سخنان چیزی نمی فهمیم .
حبیب به او پاسخ داد:آری تو کافر ظالم چگونه سخن حق را خواهی فهمید؟
بااینکه حسین (ع) وزهیر وبریر نصیحتشان کردند اما هیچ اثری در آنان نگذاشت ولشگر فریاد کرد:حسینا ما جز جنگ کاری نداریم
سرانجام حضرت به ندای (هل من ناصر وهل من مغیث)استغاثه کرد .در این حال حر ریاحی نزد پسر سعد شد که چه اراده داری؟
گفت:جنگ خواهم کرد
حر این جواب از عمرسعد شنید از سپاه او روی بتافت وبه درگاه خدا توبه نمود وقصد کرد که به سپاه حضرت بپیوندد .هی به اسب زد و به بهانه ی آب دادن به اسب به اتفاق پسر وغلامش ازلشگر سعد بیرون آمد وباخجلت وپشیمانی وبادل نالان وچشم گریان جانب سپاه حضرت شتافت .حضرت توبه ی اورا پذیرفت واو با اجازه ی حضرت به جانب میدان رفت وپس از ارشاد اهل کوفه با آنها به جنگ پرداخت ودر یاری آن بزرگوار شهید شد .علی بن حر نیز با پدر به میدان جنگ رفت وپیش از پدر شهید شد وپدر از شهادت اوشاد گشت زیرا که فرزندش در یاری فرزند رسول جان تسلیم کرد وغلامش هم در این راه شهد شهادت نوشید .جنگ از طرف عمرسعد آغاز شد حضرت ,عبدالله بن عمیر را به میدان فرستاد وروی به اصحاب وفادار خود کردوفرمود:
مرگ فاصله ی شما تا بهشت است بکوشید تا سرافراز شوید
عمرو بن حجاج باسپاهش برمیمنه ی سپاه حسین (ع) حمله کرد. مسلم بن عوسجه راه رابراو گرفت .بسیاری را کشت وعاقبت شهید شد .حضرت بر سر پیکر او که هنوز رمقی داشت رفت واورا به بهشت بشارت داد. وهب بن عبدالله که بامادر وعیالش نزد حسین(ع) ازنصرانیت به دین اسلام مشرف شده بودند
به امر مادر نزد حسین(ع) آمدواجازه ی جنگ خواست .به میدان رفت و بسیاری از سواره وپیاده ی دشمن را کشت تا آخر اسیر شد و به امر عمر سعد سرش را بریده به سوی مادرش پرتاب کردند .مادر سر را بوسید و گفت ما سری را که در راه خدا دادیم باز نخواهیم گرفت
وسر را چنان به طرف لشکر دشمن انداخت که مورخان نوشته اند :یکی رابدان سر کشت وسپس دست به
دیرک خیمه زد وغضبناک حمله به لشکر دشمن کرد .حضرت فرمود:بازشو خداتو وفرزند تورا جزای خیر دهد زنان را جهاد نیست.
زوجه ی وهب را نیز نوشته اند که برسر کشته ی شوهرش به امر شمر کشته شد .