تبلیغات
ثامن - عاشورا(بخش دوم)
تاریخ : پنجشنبه 16 آذر 1391 | 09:56 ب.ظ | نویسنده : فاطمه


(به نام دوست)
 

شمری که در کربلا سر امام حسین را برید همان جانبازی بود که در جنگ صفین تا مرز شهادت پیش رفت!

(فصل هشتم:عاشورا(بخش دوم))
 
اصحاب مشغول جنگ بودندکه ابوثمامه صائدی به حضرت عرض کرد: وقت نماز است چه خوشتر که نماز آخر به امامت حضرتت به جای آریم .
اباعبدالله فرمود:خدایت از اهل نماز قراردهد که ما را متذکر نماز شدی آری اکنون وقت نماز است از لشکر دشمن مهلت بخواه تانماز به جای آریم.
چون تقاضا کردند حصین نمیر گفت:نماز شما مقبول نیست
حبیب بن مظاهر پاسخ داد:ای نابکار خائن!نماز تو مقبول است ونماز فرزند رسول مقبول نیست؟
این بگفت وچون شیرخشمگین به دشمن حمله کردکثیری را به قتل رسانید وچون زخم های کاری به بدنش رسید عرض کرد:یااباعبدالله انشاءالله نماز را در بهشت با پیغمبر خواهم گزارد
این راگفت وبه درجه ی رفیع شهادت رسید
حضرت به نماز خوف ایستاد دونفر درپیش اوجلو تیر خودراسپربلاکردند .وقتی حضرت نماز راتمام کردآنها نیز شهیدشده بودند .مورخین نگاشته اند که جمعی از اصحاب حضرت درحمله ی صبح
عاشوراشهید شدند وآنان که باقی ماندند یک به یک به ترتیب به میدان رفتند .چون اصحاب همه 
شهید شدند و حضرت حسین(ع)آن اجساد پاک غرقه به خون را روی خاک مشاهده کرد خودرایکه وتنها درمیان هزاران دشمن تنهادید ویادیاران کرد واز سوز دل به درگاه خدانالید.
بعدازشهادت اصحاب نوبت به بنی هاشم رسید حضرت علی اکبر درمیدان جهاد ومبارزه پیش قدم
شد.لباس جنگ پوشید ومسلح حضور پدر آمدو برای رفتن به میدان اجازه خواست.حضرت پسرش را می نگریست وباخدای خوداز آن امت شکوه می کرد وآن قوم ظالم رانفرین می کرد وآنگاه روبه عمرسعدکردوبراو صیحه ای زد که خداپیوند ونسل توراقطع کند چنان که ریشه وپیوند مراقطع کردی .
حضرت علی اکبر چون از پدر اذن جهاد یافت به وداع اهل حرم شتافت .همه از فراق او زار زار می گریستند وباچشمان اشکبار اورا وداع گفتند بعدازشهادت ایشان دیگر شهزادگان به میدان رفتند وشهد شهادت نوشیدند .قاسم بن الحسن نیز از عم بزرگوارش اذن جهاد خواست حضرت ابا نمود آنقدر التماس کردو دست حضرت را بوسه داد تا اجازه گرفت درآن حال حضرت دست در آغوش آن
نوجوان آورد وهردو آنقدر گریستند که از هوش برفتند
باری حضرت قاسم به میدان رفت نوشته اند سه نفر از مبارزان را کشت وبعداز زخم بسیار بیهوش
از اسب به زمین افتاد جسم شریفش پایمال سم ستوران گشته بود حضرت ناله ی او را شنید و
همچون شاهبازی به لشکر دشمن حمله کرد وبر سر او روان شد ولی زمانی به آنجا رسید که جانش به باغ جنان پرواز کرده بود حضرت بر سربالین آن نوجوان باحال گریان آن قوم را نفرین کرد
چون برادران ابوالفضل همه شهید شدند این بار حضرت ابوالفضل خود اجازه ی میدان خواست
ولی چون عطش زیاد در کودکان حرم مشاهده کرد مشگی خواست وچون شیری خشمناک به جانب شریعه ی فرات شد لشکردشمن آگاه شد وسخت جلو فرات را گرفت .
حضرت حمله کرد و صف سپاه را شکست لشکر را متفرق ساخت وبه شریعه ی فرات رفت باوجود عطش آب ننوشید ومشگ را پر کردوجانب حرم شتافت