تبلیغات
ثامن - عاشورا(بخش سوم)
تاریخ : یکشنبه 19 آذر 1391 | 10:53 ب.ظ | نویسنده : فاطمه

(یا رب العالمین)

همه از عباس می گویند
لب به فرات برسد وازتشنگی ترک خورده باشد وباقطره ای آب تازه نشود...
این تنها از عباس بر می آید
سالیان سال است که وفایش برتارک تاریخ می درخشد
السلام علیک یا قمربنی هاشم

(فصل نهم:عاشورا(بخش سوم))

حضرت ابوالفضل (ع) بی آن که آب بنوشد مشگ راپرکردوجانب حرم شتافت. لشکراز هرطرف اورا احاطه کرد. حمله کردوبسیاری را کشت ناگاه حکیم بن طفیل ویزید ورقا از کمین برامدند.دست راست حضرت را از بدن جدا کردند وآن گاه به دست چپ حمله کردندودست چپ را هم بریدند .این بار مشگ را به دندان گرفت ونهیب به دشمن زدتامگر آب رابه حرم برساندکه باز ابن طفیل چون حضرت بی دست بود باکمال جرات پیش آمد وگرزی برسر مطهرش فرود آوردحضرت درشریعه ی فرات از اسب به زیر افتاد وروح شریفش به عالم پاک رفت
وبرخی نوشته اند حضرت ابوالفضل (ع) همراه برادرش امام حسین (ع)به میدان رفت وهردوباهم به حمله پرداختندوهزارونهصدوپنجاه تن از لشگر دشمن را به خاک هلاک افکندند تا آنکه لشکر بین آنها فاصله انداخت .
آنگاه حکیم بن طفیل ویزید ورقا حضرت ابوالفضل را به شهادت رسانیدند وحضرت حسین تنها ماند .برفراز بلندی رفت وحضرت عباس راندید .حمله کرد وصف دشمن را بشکافت وجسدبرادر بیافت .ناله کردو آه کشید:
الان انکسرظهری
حضرت حسین (ع)مهیای جنگ شدوبرای آخرین دفعه برای وداع با اهل بیت خود به خیام حرم رفت اهل بیت گرداو صف زدند وهرکدام به زبانی شرح غم هجران گفتند .حضرت پس از آخرین وداع به میدان رفت .
سپس طفل شش ماهه ی خود علی اصغررا که از بی شیری وتشنگی نالان بود به میدان برد وفرمود :اگر من
به گمان شما گناهی دارم این طفل گناهی ندارد. به او رحم کنید وآبی دهید که از عطش بی تاب است .
ناگاه حرمله پاسخ حضرت راباتیری داد.حضرت بسی دلشکسته شد .دراین حال هاتف غیبی به اونداداد:
حسینا شادباش که در بهشت اورا دایه ایست .
آخرین اتمام حجت حضرت حسین (ع) با عمر سعد وسپاهیانش این بودکه یا مرا راه دهید که با اهل بیت خود
به مدینه بازگردم یا آب دهید تاطاقت جنگ کردن داشته باشم ویا بامن یک یک جنگ کنید .آنها تقاضای اخیر حضرت را پذیرفتندولی به آن وفانکردند.
ناسخ التواریخ گوید:زرعت بن شریک آخرین کس بود که نیزه به پهلوی آن حضرت زد وحضرت از فراز زین بر روی خاک افتاد ودر آن حال به مناجات ایزد متعال لب گشود که (الهی صبرا علی بلائک وتسلیما لامرک یارب لا اله سواک یا غیاث المستغیثین )
عبدالله حسن که پسری نابالغ بود چون عموی بزرگوار را زیر تیغ دشمن زار دید تاب نیاورد واز خیمه به جانب میدان آمد .حضرت فرمود:زینبا اورا نگه دار که دشمن بر صغیر وکبیر ما رحم نکند
زینب خاتون با التماس راه را بر او بست طفل گفت:به حق خدا باید نزد عمویم بروم
وبه سوی عمویش روانه شد .(ابجربن کعب)تیغ به روی حضرت کشید .عبدالله دست خود را سپر حضرت کرذ وتیغ دست طفل را قطع کرد حضرت او را در آغوش کشید ونوازش کرد ودر آنگاه طفل به تیر حرمله در آغوش حضرت به شهادت رسید .وقتی که عقیله ی بنی هاشم حضرت زینب مشاهده کرد که دشمن از هر سو با شمشیر به حضرت هجوم می آورد خطاب به عمر سعد کرد که :عمرتو ایستاده ای ومی نگری که ابی عبدالله
را بدین حال می کشند؟عمر متاثر گشت ولی جوابی نداد.زینب فرمود:آیا یک مسلمان میان شما وجود ندارد؟
اما از آن همه مسلمان حتی یک نفر هم  به دختر زهرا جوابی نداد .
رجاله ی سپاه در آن حال برای غارت خیمه گاه تاختند .حضرت با حال ضعف با سر زانو چند قدمی به طرف خیام پیش رفت وبه لشگر خطاب کرد :ای مردم نا مسلمان !اگر مسلمان نیستید حمیت وغیرت عربیتان کجاست؟تامن زنده ام به حرمم نروید ومتعرض اهل بیتم نشوید
شمر با آن همه بی حیایی شرم کرد و گفت:حسین درست می گوید باز شوید وکار او را به اتمام برسانید
غارتیان به امر شمر باز گشتند .اهل حرم منتظر بازگشت حضرت به سوی خیمه گاه بودند که صدای شیهه ی
اسب حضرت راشنیدند .از خیام بیرون آمدند وبادیدن اسب بی سوار خود را مهیای اسیری کردند .