تبلیغات
ثامن - زینب اسوه ی صبرو ایثار
تاریخ : جمعه 8 دی 1391 | 04:20 ب.ظ | نویسنده : فاطمه
(به نام خداوند روح وروان)

زینبا ای قافله سالار عشق   ای سراسرآگه ازاسرار عشق
فخرهرزن قبله مردان عشق  عارفان پیش تو ابجدخوان عشق
زهره ی زهرا مه برج وقار      سرمولا از کلامت آشکار
گرحسین ازبهردین کردی قیام  آن رسالت راتوبخشیدی ختام

(فصل یازدهم:زینب اسوه ی صبروایثار)

اهل بیت را که وارد مجلس یزید کردندابن زیاد بسی شاد گشت وبااینکه زینب را شناخت برای شماتت پرسید:
این زن کیست؟ حضرت پاسخ نداد. جاریه ای گفت:دخترعلی(ع)زینب است .
زبان به جسارت گشود:که خدا خوب شما را رسوا کرد.
حضرت زینب جواب داد:حمدخدارا که ما را بر رسول خود محمد مصطفی (ص)گرامی داشت واز هرآلایش پاک فرمود.ما اهل دروغ نیستیم بلکه دروغگو کسی است که پسر پیغمبر را کشته وبه دروغ دعوی مسلمانی می کند
باز ابن مرجانه ی پلید رو به علی بن الحسین کردکه این جوان کیست ؟ فرمود:من علی بن الحسینم
گفت:مگر علی را خدا نکشت؟فرمود:برادرم هم علی بود که به ظلم کوفیان درکربلا شهید شد
گفت:خدایش کشت
فرمود:الله یتوفی الا نفس
لعین از پاسخ سجاد درغضب شد ودستور به کشتن حضرت سجاد دادکه زینب خاتون اورا در آغوش گرفت که ماجز این بیمار مردی محرم نداریم جلادراگفت:مکش که او خود خواهد مرد
غافل از این که خدا جهان راپراز نسل پاک بزرگواران می فرمود .
ابن زیاد در مسجد به منبر رفت وخطبه ای آغاز کرد که :شکر ایزد را که مردم کاذب را خوار نمود وآنان را اسیر وگرفتار کرد.........
بسی نکوهش از اهل بیت و ستایش از بنی امیه نمود ودرذلت علی وآلش سخن به میان آورد ناگهان از گوشه ی مسجد عبدالله بن عفیف مردی شجاع و زاهد وشیعه ی خاص حضرت علی (ع) که یک چشمش
دررکاب علی در جمل وچشم دیگرش در صفین نابینا شده بود خطبه ی ابن زیاد را قطع کرد وفریاد زد:ای نابکار
زنازاده تو خود کاذب ودروغگویی و پدر نابکارت دروغگو بود.........
خلاصه سخنانی گفت که نزدیک بود مردم رابه ابن زیاد بشوراند ابن زیاد حکم به کشتنش کرد اما هفتصدتن از
قبیله ی او به حمایتش برخاستند ونگذاشتند دستگیر شود .فردا ابن زیاد لشکری رابرای دستگیری اوفرستاد
قبیله اش سخت جنگید اما شکست خورد دشمن به در خانه اش رسید اوبااین که نابینا بود اما با شمشیر به دشمن حمله می کرد دخترش دشمن را نشان می داد واز چپ وراست حمله می کرد آن مرد شجاع روشندل
بسیاری را کشت ودر آخر شهید راه حق گشت