تبلیغات
ثامن - مهمان
تاریخ : چهارشنبه 19 مهر 1391 | 10:12 ب.ظ | نویسنده : فاطمه
روزگاری دور پیرزنی بود ثروتمند که هیچ مشکلی نداشت وبه همه ی آرزوهاش رسیده بود فقط یه آرزو داشت اونم این بود که خدا مهمان خونه ش بشه رفت پیش پیامبر زمان خودش و از اون خواست با خدا حرف بزنه پیامبر به پیرزن مژده دادکه خدا آرزوشو براورده کرده پیرزن با خوشحالی به خونه برگشت ومشغول آراستن و مرتب کردن خونه ش شد اون خیلی خوشحال بود که آرزوش برآورده شده بود قرار بود خدا به خونه ش بیاد مدتی گذشت پیرزن به انتظار نشسته بود که در زده شد با شادمانی به طرف در دوید و اونو باز کرد اما پشت در یه گدا وایساده بود پیرزن اونقدر عصبانی شد که اونو از خونه ش روند و در رو بست فردای اون روز دوباره پیرزن به انتظار مهمونش نشست ووقتی صدای دررو شنید با اشتیاق برای باز کردنش دوید این بار پیر فرتوتی رو دید که پشت در ایستاده با عصبانیت اونو از خونه ش دور کرداون روز هم هرچی منتظر موند خدا به خونه ش نیومد روز بعد با خودش گفت دیگه امروز حتما خدا مییاد ووقتی در خونه به صدا در اومد با خوشحالی اونو باز کرد
کسی که پشت در بود یه بچه یتیم بود پیرزن اونو هم از در خونه ش روند رفت پیش پیامبرش و گفت پس چرا خدا به خونه م نیومد ؟من سه روز منتظرش شدم خونه مو آب و جارو کردم که خدا بیاد شما گفتید که اون مییاد
وقتی پیامبر از خدا جواب سوال پیرزن رو گرفت بهش گفت:خدا گفت من به در خونه ت اومدم تو منو از خونه ت روندی من سه بار به در خونه ت اومدم تو راهم ندادی!